حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
راننده تاکسی بدون مسافر داشته می رفته یهو کنار خیابون یه مسافر میبینه کنار میزنه و سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه.یه دقیقه بعد مسافر از راننده میپرسه آقا منو میشناسی؟ راننده میگه:نه... در همین زمان راننده نگه میداره تا یه خانوم رو سوار کنه.خانوم عقب میشینه و مسافر مرد دوباره از راننده میپرسه منو میشناسی؟ راننده میگه:نه شما؟؟؟؟؟ مسافر میگه:من عزرائیلم. یهو خانومه به راننده میگه:ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟؟ راننده تا این رو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه. بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن و میرن (راست یا دروغش با کسی که تعریف کرده ولی یکی میگفت این اتفاق واقعا افتاده است ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |